کتاب تأملی دوباره در مدرنیتهٔ ایرانی [1] اثر کامران متین با وجود حجم نسبتاً کوتاه، هدف بلندپروازانه ای را دنبال میکند تا نشان دهد چطور بازسازیِ ظریفی در تئوریٔ مارکسیستی میتواند پارادایمهای مسلط در تاریخنگاری روابط بینالملل و مطالعات تطبیقی و جهانی را بهچالش گیرد. تابوشکنیِ نویسنده و «بریدن و سوزاندن» الوار خشک تعابیر در تاریخ جهان، ممکن است بهچشم برخی متخصصان کاری شتابزده بنماید چون کلانروایت کتاب کمتر ازروایت هگلی تاریخ نیست. با اینحال، بهدلایلی که توضیح داده میشود، راقم این سطور اثر متین را چالش فکریِ مؤثری برای تفاسیر راکد و آشنای تاریخنگاریِ جریان اصلی و تئوریٔ روابط بینالملل میداند، و همینطور پادزهری علیه تئوریهای پسااستعماری که به ذاتگرایی ملی و فرهنگی درمیغلتند. استدلال محوری کتاب را، که بهطور مشخص و فصلبهفصل تعقیب خواهم کرد، چنین میتوان خلاصه کرد: «تئوری توسعهٔ ناهمگن و مرکبْ میتواند ماهیت وجودی و ارتباط متقابل بین روندهای توسعهٔ جوامع را قابلفهم کند، چراکه در عین حال خصلتهای ویژه و نیز درهمتنیدگیِ خلاقانه این روندها را توضیح میدهد. (ص. ۱۶-۱۷)
فصل اول با عنوان «ریشهکنیِ اروپامحوری» مقدمهای نظری است که با مجادلهای دربارهٔ مشخصات متناقضنمای انقلاب ۱۳۵۷ ایران آغاز میشود؛ مشخصاتی که انحراف این انقلاب را از الگوهای اروپامحور انقلاب، برساختن مدرنیته، و روابط بینالملل نشان میدهد. متین اهمیت تئوریهای پسااستعماری و پسامدرن را در تضعیف پارادایمهای اروپامحو بهرسمیت میشناسد و نیز ناتوانی آنها را در یافتن اتصال بین امور جهانشمول و امور خاص در جامعه و تاریخ نقد میکند. از نظر او مدرنیستهای کلاسیک، از جمله مارکسیستها، انتزاعهای خود از تاریخ اروپا را بهنادرست جهانشمول میدانند، درحالیکه پسامدرنها خیال میکنند میتوان امر خاص و متفاوت را بدون توسل به انتزاعهای جهانشمول درک کرد. کتاب تأملی دوباره در مدرنیتهٔ ایرانی هستیشناسی امر جهانشمول و امر خاص را درهم آمیخته و متکثر کرده و در جستجوی «احیای دیدگاه جهانشمول» در تاریخ و روابط بینالملل است. به این منظور، متین به تئوریٔ توسعهٔ ناهمگن و مرکب لئون تروتسکی که امروزه تقریباً فراموششده بازگشته و آن را احیا میکند. تروتسکی بر بنیان طرح فکریِ مارکس دربارهٔ گرایشهای متضاد و «ناهمگن» سرمایهداری، پیشبینی کرد مسیر تحول روسیهٔ تزاری به دلیل «ترکیب ناهمگن» و ویژهٔ نظامهای سرمایهداری و غیرسرمایهداری شباهتی به اروپای غربی نخواهد داشت. او با تأمل بر خیزش ۱۹۰۵ روسیه، استدلال کرد که آیندهٔ انقلاب روسیه شباهتی به الگوهای «کلاسیک» انقلابهای بورژوا-دموکراتیک نخواهد داشت و پیشرویِ مستقیم بهسوی سوسیالیزم را ممکن میکند. این پیشبینی ظاهراً تحقق یافت زیرا انقلاب بلشویکی با اجتناب از «مرحلهٔ بورژوایی» به مرحلهای که تروتسکی امیدوار بود سوسیالیسم باشد پیشروی کردـ بگذریم که او بعدتر آنرا نوعی «دگردیسی بوروکراتیک» خواند. با منطق تروتسکی، بهاصطلاح «عقبماندگی» چین، امپراطوری عثمانی، یا ایرانِ قاجار در قیاس با اروپا آنها را نظیر روسیه ناچار کرده «میانبُرهای» تاریخیای را دنبال کنند که ضرورتاً مسیرهای توسعه منحصربهفرد و ناهمانند با اروپای غربی را در مقابلشان میگشاید (ص. ۱۵-۱۸). بنابران، متین تئوریٔ تروتسکی را به کلانروایتی از تاریخ جهان و روابط بینالملل بسط میدهد که در آن تعاریفِ زمانی و مکانی از هرگونه کلیت، اعم از اجتماعی و ملی و جهانی، آمیزه هایی چندوجهی و ناهمگونی از اجزای متفاوت محسوب میشوند که مدام در همهٔ سطوح بازترکیب میشوند تا مسیرهای تاریخیِ غیرخطی و غیرقابلپیشبینیای ایجاد کنند.
اگر مدل تروتسکی ریشه در فلسفهٔ تاریخ هگل دارد خوانش متین از آن «قطعاً غیرهگلی» است چرا که بر وجوب و ناگزیریِ پدیدهها و غایتمندیِ آنها متکی نیست (ص. ۱۸). میتوان گفت نسخهٔ غیرهگلیِ متین درواقع تصیح ایدهٔ تروتسکی است که به اجتناب ناپذیریِ تحول به سوسیالیزم باور داشت- تروتسکی تا پایان عمرش اتحاد شوروی را در نوعی وضعیت تعلیق تاریخی و در انتظار فرارسیدن سوسیالیزمِ حقیقی میدید. تفاوت با تروتسکی جایی روشنتر میشود که متین نگاهِ خیره و منتظر تروتسکی را به آیندهٔ سوسیالیستی بهسمت گذشته برمیگرداند، جاییکه توسعهٔ ناهمگن و مرکب به قانونی جهانشمول در قلمرو تاریخ پیشاسرمایهداریِ جهان تبدیل میشود. این شاید همان دیالکتیک هگلی باشد ولی پیراسته از وجوب و بایستگیِ پدیدهها، از خِرد گرفته تا روح، ملیت، سوسیالیزم، و حتی ستیز طبقاتی. کتاب متین در فصلهای بعدی متوجه تاریخنگاریِ ایران میشود و با تکیه بر الگوی نظریِ خود روایتهای شرقشناسانه، مارکسیستی کلاسیک، ناسیونالیستی، و پسااستعماری را واسازی میکند. میتوان با روششناسی فراتاریخی او یا مباحثی که به دورههای معین وابسته است مخالف بود، اما کوشش جسورانهٔ او برای بهچالش کشیدن فراروایتهای تثبیتشده در تاریخنگاریِ ایرانی شایانتوجه است.
فصل دوم کتاب، «تلفیق کوچگری-یکجانشینی»، الگویی از تاریخ پیشامدرن ایران پیش مینهد که با فراروایتهای اروپامحور از فئودالیسم، استبداد شرقی، یا شیوهٔ تولید آسیایی تفاوت دارد. بهنظر متین، پرسش محوری در تاریخنگاریِ ایران پیشامدرن این بوده است: «چرا دولتهای پیشامدرنِ شرقی (شامل ایران) بهنحوی استثنایی متمرکز و مسلط بر جامعه بودند». این پرسش معمولاً به مسئلهٔ دیگری پیوند میخورد: «فقدان مالکیت خصوصیِ پایدار و مطمئن بر اراضی زراعی» (ص. ۲۸). پاسخ متین به این پرسشها الگوی اجتماعی «کوچگری-یکجانشینی» است که از تئوری مشهور ابنخلدون الهام گرفته و دانش تاریخیِ امروز را به آن افزوده است. الگوی او متمرکز است بر « آمیزش بین کوچگریِ ایلی و جامعهٔ عمدتاً دهقانیِ ایران که در نهاد جنگی-اداری اویماق متبلور میشود». اویماقها «نوعی دولتِ خُرد یا خانوار-دولت[2] بودند که در قلمرو معینی بر جوامع شهری-روستایی سلطهٔ نظامی و سیاسی و اجرایی اعمال میکردند و … بنابراین قلمرو سلاطین ایران مجموعههایی از جوامعی بودند که در سطح محلی تحتسلطهٔ اویماقها اداره میشدند» (ص ۳۱-۳۳)
این الگوی تاریخی از ایران پیشامدرن، بهمثابهٔ آمیزهای چندپاره و از-درون-ناپایدارِ ساختارهای اجتماعی و سیاسیِ کوچگری و یکجانشینی، با تحقیقات کنونیِ ایرانشناسی امروزی همخوان است. اما توصیف نهایی متین از این الگو تحت عنوان «سلطانیسم یا حکومت متمرکز، پاتریمونیال و خودکامه» به انگارههای اروپامحورِ تاریخ و جوامع «شرقی» بازمیگردد. (ص. ۴۳). متخصصان دوران قرونوسطا و پیشامدرنِ تاریخ اسلامی، نظیر پاتریشیا کرون[3] و ثریا فاروقی[4]، بهخلاف نظریات رایج گذشته، حکومت های آسیاییِ پیشامدرن را متمرکزتر و استبدادیتر از همتایان اروپاییشان- و یا مبتنی بر
بیثباتیِ نظامهای مالکیت- نمیبینند. خود متین هم توجه دارد که چطور دعاوی پاتریمونیالِ شاهان ایران نسبت به «مالکیتِ» همهٔ زمینهای کشور، در عمل به خوانین و سرکردگان اویماقهای محلی منتقل میشد و بهتدریج املاک موروثیای را بهوجود میآورد که عملاً بهمعنای شکلگیریِ «مالکیت خصوصی زمین» است (ص. ۳۹). بنابراین، روشن نیست که دقیقاً چطور و چرا وضع ایران متفاوت از دوران شاهیِ پاتریمونیال در اروپا و مستعمرات ماوراءبحار آن میشود که مالکیت اسمیِ شاه بر قلمروهای مفتوح مبدل به مالکیت خصوصیِ عملی و سپس قانونی بر این اراضی میشد. از منظر روششناسی، منتقدان میتوانند بر متین خرده بگیرند که چرا تئوریٔ روابط بینالملل را برای تاریخ پیشامدرن یعنی دورهای که دولت-ملتها وجود نداشتند و امپراطوریها ساختارهای مسلط بودند به کارگرفته است. ولی متین به امپراطوریهای پیشامدرنِ ایران که از نظر ساختار سیاسی با الگوی عمومی او همخوانی دارند توجه زیادی ندارد. این امپراطوریها، ازجمله ساسانیان قبل از اسلام و الگوی بازسازیشده آن در دورهٔ اسلامی، شبیه انواع کلاسیک اروپایی و آسیاییشان، نوعاً ترکیبی ناهمگون از سلسلهمراتب حکومتی بودند.
فصل ۳، «انقلاب عقبماندگی»، دیدگاه تاریخی کتاب را بر پادشاهیِ سدهٔ نوزدهمی قاجار در ایران متمرکز میکند که آن را «دولت نیمه-فئودالی» میشناسد که در آن «مجمعالجزایری از اجتماعات ایلی و دهقانیِ خودکفا» و مطیع «قدرتمندان و مقامات محلی» حکومت میکرد؛ قدرتمندانی که «خودشان فقط اسماً تابع قاجارها بودند» (ص. ۴۶). این شیوهٔ حکومت، «فئودالی» باشد یا نه، بیشتر شبیه نوعی امپراطوری متزلزلِ اویماق-پایه است نه شکلی دیگر از «استبداد» آسیاییِ متمرکز. این فصل کتاب سپس به روایتی آشنا از انقلاب مشروطهٔ ایران بهمثابهٔ نوعی انقلاب بورژواییِ نافرجام یا ناتمام میپردازد. مُهر و نشانِ تاریخنگاریِ کلاسیک مارکسیستی که بهدلیل غیاب رقبای قوی همچنان اثرگذار مانده در این تفسیر آشکار است. متین تناقضات این روایت را متذکر میشود؛ روایتی که آمال بورژوا-دموکراتیک را در ایران قاجار مفروض میگیرد تا شکست محتومشان را به دلیل «عقبماندگی» توسعهٔ سرمایهداری در ایران و فقدان طبقهٔ بورژوای مدرن توضیح دهد. متین با آگاهی از مباحث جدید در تاریخنگاریِ انقلاب فرانسه استدلال میکند که انقلاب مشروطیت ایران نه درزمرهٔ انقلابهای بورژوایی بلکه همخوان بود با «انقلابهای سیاسی [در جهان] که نظامهای سلسلهمراتبیِ پیشاسرمایهداری مبتنی بر مزایا و حقوق ویژهٔ فئودالی، خراجگزاری، و سلطنتی را بهطور صوری تخریب کردند». این انقلابها نوعی «مدرنسازی تدافعی» بودند و با بسیج نیروها علیه «انقیاد کشورهای خارجی صنعتی یا درحال صنعتی شدن، دولتهای ملی متمرکز و بوروکراتیک» را بهوجود آوردند (ص. ۵۲). باز بهپیروی از تروتسکی، این «انقلاب درعقبماندگی» میانبُری تاریخی محسوب میشود که میخواهد «اولین قدم در مسیرِ انقلاب اجتماعی از بالا، یعنی انقلاب در رژیم مالکیت، را برداشته و دولت پیشاسرمایهداری را مدرن کند.» (ص. ۵۸). متین در توضیح «غرابت» الگوی اسلامیِ مشروطهخواهی، مدل توسعهٔ ناهمگن و مرکب را برای درک فرهنگ سیاسیِ انقلاب مشروطه بهکار میبندد. بنا بر توضیح او، اختلاط گفتمانهای اسلامی، ناسیونالیست، و مارکسیستی در این انقلاب گونهای از توسعه مرکب در قلمروی فکری بود که انبوهی از واژگان و اصطلاحات تولید کرد که تشابه ظاهری آنها با معادلهای غربیشان با محتوای جهشیافته این واژگان همخوان نبود» (ص. ۶۳). پیدایش این فرهنگ سیاسیِ مدرنیستِ چندرگه در اوایل قرن بیستم، زمینهٔ فکری انقلاب سیاسی «جهشیافته» دیگری را در اواخر دههٔ ۱۹۷۰ فراهم کرد. تأکیدهای متین بر زمینهٔ جهانی و فراملیِ مدرنیته و مشروطهخواهیِ اسلامی، با توجه به پیشزمینهٔ پیدایشِ این نوع مدرنیته در امپراطوری عثمانی و آسیای مرکزی تزاری، قبل از رسیدن نسخهٔ شیعی آن به ایران، روشنتر میشود.
فصل ۴، «ناسیونالیسمهای بیملت»، استدلالهای محوری کتاب را به روند مدرنسازی ایران در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ بسط میدهد. از نظر متین، رژیم پهلوی با اعمال زور زیرساختهای مادی و سیاسی دولت-ملتِ مدرن را فراهم کرد و به این ترتیب به ملتسازیِ مدرن در ایران فعلیت داد. او معتقد است ملتها با تغییر رادیکالِ ساختارهای اجتماعی و اقتصادی و طبقاتیِ پیشامدرن شکل میگیرند و محصول پروژهٔ جهانیِ ناسیونالیسم سیاسیاند که خود ایدئولوژی نخبگانی است که خواهان ایجاد ملیتهای مدرن و مستقل هستند. در دورهٔ رضاشاه، «منابع و اَشکال سیاسی و بوروکراتیک مدرن بسیج شدند تا نظام اجتماعی پیشامدرن پس زده شود. به این منظور اندامهای حکمرانیِ دولت-ملت در غیاب ملت مدرن تأسیس شد و ناسیونالیسم ایرانی پدیدهای خاص نخبگان باقی ماند» (ص. ۷۰). همچون فصلهای دیگر، روایت تاریخیِ متین اینجا هم گریزی تحلیلی را نشان میدهد مبنی بر اینکه تئوریهای رایج دربارهٔ ناسیونالیسم به ابعاد بینالمللیِ تشکیل دولت-ملت کمتوجهاند. انتقاد او به الگوهای مارکسیستیای مانند «بناپارتیسم» و نیز معادلهای «شبه-وبری» آنها، به ویژه «جوامع تجریدی» بندیکت اندرسون، است. متین اساساً تئوریهای ناسیونالیسم را به دلیل مفروض گرفتن تکرار «الگوی انگلیسیِ» تشکیل ملت در جهان دچار خطا میبیند؛ شکل ویژهٔ انگلیسی در سلطهٔ بورژوازی در بستر امپراطوریِ بریتانیا، که قدرتی هژمون در جهان بود، تکامل یافت. متین میگوید تجربهٔ انگلیس منحصربهفرد و تکرارنشدنی بوده است، همانطور که نسخههای واگرا و متفاوتِ آن در فرانسه، آلمان، روسیه، آمریکا، و جاهای دیگر چنیناند.بنابراین، امپراطوری بریتانیا چارچوبی جهانی برای تشکیل دولت-ملتها فراهم آورد، اما نه با تکرارِ الگوی خودِ این امپراطوری بلکه به این شکل که «ناسیونالیسمهای بعدی یا در واکنشِ مستقیم یا غیرمستقیم به فشار «خارجی» و ناسیونالیستی-سرمایهدارانهٔ امپراطوری انگلیس برجوامعِ ماقبل سرمایهداری شکل گرفتند». در عین حال، گونهٔ انگلیسیِ ملیت بهمثابهٔ نوعی الگوی سیاسیِ مدرن جهانی عمل کرد که براساس آن «اقتدار سیاسی بهنام تودهها مشروعیت مییابد اما در دست گروهی نخبهٔ پیشتاز باقی میماند» (ص. ۷۳-۸۰، نقلقول در ص. ۸۰).
متین در ادامه روایتش از تاریخ ایران به امکان رادیکالی که جنبش ملیکردن صنعت نفت و رفع سلطهٔ انگلیس برای حل مشکل «ناسیونالیسم بیملت» در ایران فراهم کرد اشاره میکند. او از روایتهای ناسیونالیستی برای توضیح شکست ناسیونالیسم ایرانی در این دوره فاصله میگیرد و، بهجای تأکید بر مداخلهٔ خارجی، به «ضعف اجتماعی-ساختاری دولت مصدق» توجه میکند: مصدق با تمرکز تقریباً انحصاری بر ملیکردن نفت و بدون تلاش برای تغییری در ساختار اجتماعی و طبقاتی کشور قصد داشت استقلال سیاسی و توسعهٔ اقتصادی برای ایران فراهم آورد. فقدان دستور کاری پوپولیستی، همچون اصلاحات ارضیِ رادیکال، پایگاه اجتماعیِ ناسیونالیسم مصدق را به قشر میانیِ شهری و گروه کوچکی از روشنفکران محدود کرد. درنتیجه، در رویاروییِ نهایی با دشمنان خارجی و خانگی در ۱۳۳۲ «مصدق همچون رهبری ملیگرا عمل کرد، بیآنکه ملتی حامیاش باشد» (ص. ۹۳-۹۴). مورخان ایرانی در سالهای اخیر مباحث پرمناقشهای را برای تجدیدنظر در نقش بازیگران داخلی و خارجی در سقوط مصدق مطرح کردهاند، اما جای چنین چشماندازی از تحلیل طبقاتی در این مباحث خالی است. متین اما مبلغان اصلاحات اجتماعی را در این دوره در ایران، که عمدتاً کمونیستها و سوسیالیستها بودند، نادیده میگیرد. شکی نیست که تأثیر این بازیگران، چه مثبت چه منفی، بر سیاست ایران در سدهٔ بیستم قابلتوجه بوده است. سکوت متین دربارهٔ نقش چپ در این برهه و در کل کتاب، بهویژه با توجه به تأثیر مارکسیسم دررویکرد خودِ او، ناروشن است.
فصل ۵، «ازدواج جنگ سرد و نفت»، توضیح میدهد که چطور محمدرضا شاه با «انقلاب اجتماعی از بالا» یک دهه بعد از سقوط مصدق، کاری را که او در دستور نگذاشت به انجام رساند و با این کار، ناخواسته، زمینه را برای سرنگونیِ خودش در «انقلابی سیاسی از پایین» در ۷۹-۱۹۷۸ مهیا کرد. متین، همانطور که دیگران هم گفتهاند، رژیم شاه را در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰، بهرغم قدرت و رونق آشکارش، دولت رانتیِ ناپایداری میداند که بهشکلی شکننده گرفتار روابط بینالملل در دوران جنگ سرد شده بود. بهپشتوانهٔ درآمدهای هنگفت و غیرمالیاتیِ نفت، سلطنت از قیود اجتماعی و طبقاتی «استقلال» یافت، توهمی خطرناک که وابستگیِ عمیق شاه به آمریکا در آن دمید. یکپارچگیِ عمیق رژیم با ژئوپلتیک جهانی و اقتصاد سیاسی آن چارچوب بینالمللیای است که تحلیل متین از مدرنیته و مشروطهٔ ایرانی به آن متکی است. اما دستاورد تحلیلیِ ویژه این فصلْ انگارهٔ ذهنیت «شهروند- رعیت»[5] است؛ ترکیبی برای توضیح متین از برساخت ایدئولوژیک و «چندرگهٔ» انقلاب ۱۳۵۷. طبق نظر او، دو مقولهٔ سیاسیِ مجزا، یعنی مقولات «شهروند» و «رعیت»، درحکم «دو فرم ذهنیتی که عموماً مربوط به سوژهگیهای سرمایهدارانه و پیشاسرمایهدارانه بودند» در ایرانِ دهههای ۱۹۷۰-۱۹۶۰ همبود شدند» (ص. ۱۱۵). امتزاج این دو سوژگی ذهنیت دوپارهٔ ويژهای بهوجود آورد که در ورای مرزهای طبقاتی گسترش داشت؛ دراین فضای ذهنی عاملیت سیاسیِ فرد بهمنزلهٔ «شهروندِ» جامعهٔ بورژوایی تحت شعاع موضع همزمان پیشامدرن او درحکم «رعیت» قرار میگرفت. این وضعِ خاص در نهایت ناشی از وابستگی اقتصادیِ تمام شهروند-رعایا به دولت رانتی و زیردستیِ سیاسیشان نسبت به قدرت سرکوبگر آن بود. «شهروند-رعیت» به مقولهٔ محوری جامعهشناسی-ایدئولوژیکی گفتمان انقلابی ۱۳۵۷ بدل میشود که در فصل ششم و پایانی کتاب، «ژانوس ایرانی: پیدایش اسلام انقلابی»، مورد بحث قرار میگیرد. طبق توضیح متین، ایدئولوگهایی نظیر علی شریعتی و آیتالله خمینی گفتمان اسلامی خود را با مفاهیم انقلابی مدرن انباشتند و ایدئولوژی چندرگهای درست کردند که فراخورِ «آگاهی سیاسی و وفاداریِ ایدئولوژیکِ عاملِ کلیدی انقلاب ایران یعنی شهروند-رعیت بود؛ عاملی که همانند ایدئولوژیش چندرگه بود» (ص. ۱۴۱-۱۴۲). این استنتاج متین، گرچه چندان جدید نیست، گفتمان هژمونیک انقلاب را به نمونهٔ دیگری از تئوری توسعهٔ ناهمگن و مرکبِ تبدیل میکند و به این ترتیب تحلیل او را از مورخانی که انقلاب را امری ضدمدرن، متناقض، و ناهمزمان میبینند متمایز میکند.
نتیجهگیریِ کوتاه کتاب نکات اصلی هر فصل را جمعبندی میکند و بنابراین میتواند نقشهٔ راه مفیدی برای ورود به متنی پیچیده باشد. استنتاج مهم تحلیلی متین تأکید دوبارهای است بر استفادهٔ از الگوی تروتسکی، توسعهٔ ناهمگن و مرکب، به منظور اصلاح تئوری عمومیِ تاریخ در مارکسیسم که اغلب «ماتریالیسم تاریخی» خوانده میشود. به نظر او، دیدگاه مارکسیستی از تاریخ مبتنی بر «رابطهای دوگانه»، یعنی رابطهٔ انسانها و طبیعت و نیز ابطهٔ انسانها با هم در جامعه، میباید به «رابطهای سهگانه» تغییر کند تا روابط بین جوامع، یا «روابط بینالمللی»، را بهمثابه بُعد سومِ برسازندهٔ تاریخ دربرگیرد (ص. ۱۵۳-۱۵۴). به این ترتیب، کتاب تأملی دوباره در مدرنیتهٔ ایرانی نهایتاً به حیطهای ورای خوانشی جدلی از تاریخ ایران گام مینهد: این کتاب در عین حال درک جدیدی از تئوریِ روابط بینالملل و تاریخ تطبیقی جهانی ارائه میکند. دانشجویان و پژوهشگران نظریات اجتماعی، فلسفهٔ سیاسی، و نیز حوزههای تاریخ جهان و تاریخ تطبیقی نباید از خواندن این کتاب غافل شوند.
کتابشناسی
Kamran Matin. (2015). Recasting Iranian Modernity: international relations and social change. Routledge
پینوشتها
[1] این مرور زیر نظر نویسنده از منبع زیر ترجمه و نکاتی به آن اضافه شده است:
Matin-Asgari, A. (2015). “Recasting Iranian Modernity: International Relations and Social Change, by Kamran Matin.” Middle Eastern Studies, 51(4), 680–685
برای مباحث بیشتر پیرامون کتاب ن.ک. مصاحبه کامران متین با سایت جدلیه https://www.jadaliyya.com/Details/3025
[2] house-hold states
[3] Patricia Crone
[4] Suraiya Faroqhi
[5] citizen-subject2
Recasting Iranian Modernity: international relations and social change
Kamran Matin
Routledge, 2013
pp. 187





نظرات بسته شده است.